برگهايِ رنگين بر آغوشِ خاک
پندی سازند شايد
برگهایِ تقويمِ زندگی را
پ.ن.: واژه های مريض/ تلخ و زمين گير/ شايد فرياد / در سکوت قرنطينه/ نبودن بهتر تا بودن/ خدا نگهدار تا فردايي بهتر.
نوشته شده توسط امیری در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت
غبارِ ويرانگرِِ رفتنت
- از دوردست-
نشانه می گيرد کــــورسویِ جانـــــم را
به من بگو،
پشت کدام سايه، مخفی شـــوم؟
تـــــا بغل بغل آغــــوش
واژه واژه خوانــــدنت را
تـــــا خنده خنده لبــخند
گرِه گرِه اَبروانــــت را
نگـــــيرد از مـــــــن!
پ.ن.1: خاطرات روزهای سخت از ياران ناهمراه در حافظه ی بلند مدتی ذخيره می شوند که شايد ردش با فرمت هم پاک نمی شوند.
پ.ن.2: وقتی اثر انگشت آدمی منحصر به فرد است، چگونه می توان نقش و جای کسی را با ديگری پر کرد؟ شايد "فراموشی" به داد ما رسد...
نوشته شده توسط امیری در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت
چه بی خبر می نالی
ای قاصدک
هجومِ خاطره شدن را
از بازیِ روزگار و نقشی خالی
و شبِ بی مهتابِ من
چه تلخ، چه غمگين
خيسِ بی باران
در انتظار...
پ.ن.: بارِ سنگينِ رازی سخت/ می فشارد /دل غمينم/ تا کجا تاب خواهد آورد؟
نوشته شده توسط امیری در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 21:26 موضوع | لینک ثابت
جان من هر شب
نشسته در ساحل پنجره
چشم انتظار بالهای مهتاب
پ.ن.: با ياد مهتاب هم پرواز ممکن است...
نوشته شده توسط امیری در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت
... و دوتارِ چشمانت
ناكوكِ گونه هايِ خيس توست
هي كن ابرهاي دلتنگي ات را
تا كه پرواز پرواز ستاره شوم
در آسمان نگاهت
پ.ن.: آواز اشكها در چه دستگاهي است؟
نوشته شده توسط امیری در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت
نفــــس نفس بــــــــــاران
بــــاران باران رنــــــگ
رنـــــــگ رنگ بــــــــرگ
بـــــرگ برگ يــــــــاد
يـــــــاد ياد فــــــاصــله
فـــاصــــله فاصله پــــاييز
نوشته شده توسط امیری در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
جــز قرصـــي مهتـــاب
دوايـي دارنــــد آيــــا
پلكهـــايِ نمـــدارِ بــــي تــــاب
- در شـــب خستـــه هـــاي تنـــها-
نوشته شده توسط امیری در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت
از ياد به بغض
به اشك
به موج
كدام ساحل را مي جويند؟
چشمهاي خيس اين رود
نوشته شده توسط امیری در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت
زیرِ پوستینِ واژه هايِ رنگي ام
زخمهایی نهفته است
بس عمیق و خاكستري
که دردهايي کوچک
ناتوان میسازد
نفس کشیدنم را
در درنگی بی درنگ
8/7/88
نوشته شده توسط امیری در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت
تقديم به دختر كوچولويم
در نیمه شبی مهربان
همصدایِ شورِ آبیِ دریا
آنسوی ستاره های خواب آلود
که خیس ابرها میشدند
رویای آمدنت را
باران باران
فرود آمدی بر نگاه ما
در نوازشِ نسیمی نمناک
و شمیمِ نرگسِ آسمانی ات
نشاند بر دلِ ما
آیه ی سپیدِ حضورت را
مه ناز گلِ من
گلبرگِ نسرین
ای وارثِ زیبایِ بانو
میفشارمت گرم در آغوش
سرورِ آمدنت را
بر این سینه ی بی پایان
تا بی نهايت
پ.ن.: هشت سال پیش در چنین لحظاتی... بزرگترین معجزه ی زندگی ام رخ نمود... با آمدنی دلنشین و مبارک...
نوشته شده توسط امیری در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 2:45 موضوع | لینک ثابت
بـدرقه یِ نــگاه کِه هســتم
از ســـرزمینـی دور
بر آنســوی مهتـــاب
در اين تکـــنــوازیِ لبخنــــدت
بغــل بغــل می ســراید
آغــوش خیـــــالت را
در مــــــن
پ.ن.: تو پاک و منزه/ من آینه ی تو/ تو بزرگ و جاری/ منم سایه ی تو/
نوشته شده توسط امیری در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
و بــــاز بـــــه وقــتِ رفتـــن
کوچـــــک می شــــوند دنيــــایِ دل و
رگـــهـايــــــم/کــوچـــکتـــر
و خسیــس و آرام
نَفَســـهايِ بــازمــانده از يـــارانِ هم نفـــــس
و چشمــــانـــم
چــه خیـــره می ســـازد نگــــاهش را
در مـــــروری بــــر دیــــــده هــــايش
- بر خاطـــــــــــراتــــــش-
و بـــاز بــــه وقــــتِ رفتــــن
سینــــه ام دسـت به دســـت می فشــــارد
گـــرمیِ آغــــوشِ رفتـــــه را
پ.ن.: خسته از این همه عبور- سرزمینِ روحِ من- در پیِ خیالی ماندنی
نوشته شده توسط امیری در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 5:10 موضوع | لینک ثابت
کـــدامـيـک زودتـــر مــرا می کُشند؟
ايــن بــویِ خـــاکِ بــــوسـه هایِ بــــاران
يـا عطـــرِ گــــل بـــوتــه هایِ آغـــوشِ تــــو
نوشته شده توسط امیری در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت
سوگ لحظه های سوخته
- روشن و تاريک-
چکان چکان، شمعی بیشتر
می نشانم بر حلقه ی روزگار
تا مدارا می کند با من
تا تحمل میکنم در او
تا که سالی دیگر شاید...
نوشته شده توسط امیری در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت
در شبیخونِ تاریکیِ بی تو بودن
بر سینه سینه ی دلم
زِرِه پوشی می سازم
روشناییِ هزار نامِ خدا را
در این امید که محفوظ ماند
پ.ن.: "و تو ای مهربانم مرا یاد کن، آندم که خدا را تلاوت میکنی شاید که به صداقت قلب پاکت من نیز اجابت شوم."
نوشته شده توسط امیری در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 6:6 موضوع | لینک ثابت
در همنوازیِ مهتاب و
نجواهایِ شبانه ام
مخفی میشوند
کم شماری ِستاره ها/
بر دوشِ آسمانِ شهر
پشت ابرهای فراموشی
پ.ن.: امان از این مهتاب همیشگی...
نوشته شده توسط امیری در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 3:32 موضوع | لینک ثابت
...و کرشمه یِ مُژگان
در چلّه یِ دیدگانت
چه صیدها به زمین می افکند!
نوشته شده توسط امیری در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت
سهم دیدارت در من
گوشه گوشه ی پنجره ایست
غرق در آینه ی فاصله ها
پ.ن.: هر بوسه ای که بر گردش زندگی میزنم، مرگ لبخندی به من میزند...
نوشته شده توسط امیری در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
من!
ساکن جزیره ای زمینی/
در ساحلِ واژگانِ آسمانیِِ تو
- هر از گاهی-
دلی به آب می زنم!
نوشته شده توسط امیری در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت
آدم برفیِ سفيد
در زمستانی سرد و دلتنگ
نه!
کاش! مرا باز
عروسکی می ساختی
در چهار فصلِ باغِ نگاهت
پ.ن.: دوستی دلتنگیها...
نوشته شده توسط امیری در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت
چرا خوب باشم
وقتی بدیها به یادها می مانند
که اینقدر دروغ ستایش میشود
دلِ بیقرارم
چرا در انتظارت باشد
آنگاه که خیره ی چَشمانت
از پشتِ این چینهایِ پيشانی ام
نصیبِ دستانِ خالی ام می شوند
نوشته شده توسط امیری در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 5:50 موضوع | لینک ثابت
خاکسترِ یادت را
به دریا سپردم
تا که شاید رفتنت را...
اما! - چه سود-
که هر قطره ی بارانش
تصویر میکند
حلقه ی لبخندت را
بر سینه ی خاطراتم
پ.ن.: اگر باران بیاید...
نوشته شده توسط امیری در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 5:22 موضوع | لینک ثابت
روزه ی واژه ها
به افق کوی دوست
شاید که باز آید
(فسا، 29/5/88)
نوشته شده توسط امیری در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت
تسبیح گویِ چشمانت میکنم
دل مُهره هایِ جانم را
تا که بنشیند و بشمارد
جزر و مدٌ ِ پلکانت را
نوشته شده توسط امیری در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 5:30 موضوع | لینک ثابت
چِک چِک
هِق هِق...
صدای ریزشِ باران
یا یورشِ اشکهایِ نامرئی؟
پ.ن.: خدایا شکر...
نوشته شده توسط امیری در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت
آهای روزها و شبهای اکنون
اندکی بهتر جاری باش
در من!
نوشته شده توسط امیری در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 17:3 موضوع | لینک ثابت
نه باران، نه دریا، نه مهتاب
روحی ندارند
وقتی تو غمگینی!
نوشته شده توسط امیری در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت
قَدَحی بوسه
بر ترنمِ خاطرات
بهایِ عبور است
در گذر از رنگین کمانِ اَبروانت
نوشته شده توسط امیری در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت
بیهوده کوششی است
بر کفِ دستها
شستن و پاک کردن
این رگه هایِ حقارت
نوشته شده توسط امیری در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت
آی ظلماتِ شب
آی سایه های سهمگین
منِ تنها را نلرزانید!
ماه و مهتاب
از آنِ من است
......

سپاس بیکرانم تقدیم لطف بی نظیر شما...
نوشته شده توسط امیری در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

از من فقط
همین چند واژه امانت مانده است
که هر از گاه
به صدا در می آیند و تحریر و
بس!
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
طراح قالب
POWERED BY